داشتم ميگفتم... ( البته ببخشيد دير اومدم!! )
نماز نميخوندم واسه اينكه بتونم كار اشتباهم رو بدون هيچ مانعي انجام بدم!!! تا مدتي اين روال ادامه داشت... تا اينكه ...
روزي بعداز به جا آوردن نمازم رفتم به سمت انجام اين كار...
هر چه به اين در ميزدم به اون در ميزدم، اصلا نميشد!!! يعني چي آخه؟ به زور و زحمت فراوون تا حديشو رفتم، اما بازم تا به مرحله انجام كه رسيدم، نشد كه نشد! بعد از مدتي متوجه شدم كه اگه اون روز من اون كار اشتباه رو انجام مي دادم يه اتفاقاتي ميفتاد كه به شدت پشيمون ميشدم...
خلاصه بگم: الان بعد مدتها كه شديدا خستگي روحي برام ايجاد شده از انجام گناه به اين نتيجه رسيدم كه: فايده نداره...!
به نظرم همه آدمها بعد از انجام گناه براي يه مدتي حالا كوتاه يا طولاني اين احساس خستگي درشون ايجاد ميشه.
چون اون فطرت خداييشون در هر صورت كارشو ميكنه، يا اون نداهاي دروني آدمها يا همون حساي عجيب و غريب دروني... اينا همه تا حدي اجازه بيش از حد رو برا انجام هر كاري كه دلمون بخواد رو نميده...
البته گاهي وقتا انقد انجام گناه برامون طبيعي ميشه كه شرم و حيامون پيش خدا كمرنگ و بعضي وقتا خداي ناكرده بي رنگ ميشه! نمونش همين نماز نخوندنمون، مثلا نخوندن نماز صبح... گفتم نماز صبح...
يه مدتي بود، ده ثانيه قبل از اذان صبح ناخودآگاه بيدار ميشدم با اشتياق پا ميشدم نمازمو ميخوندم، گذشت تا اينكه بيدار شدنم شد ده ثانيه قبل از طلوع آفتاب، بازم گذشت و شد يه روز در ميون تا اينكه كلا قضا شد...
جدي دليل اينهمه تنوع چي ميتونه باشه؟؟؟! چرا همچين روندي رو نمازم اونم نماز صبحم بايد داشته باشه؟!
خوشحال ميشم ميخونين بعد كمي تامل جواب سوالم رو بدين، پس منتظرم...