به نام خدا
دنیا... دنیا... دنیا...!!!؟؟؟
دنیا، (د) دنیا یه لحظه منو یاد یه چیزی انداخت، (د) مثل دیروز، دیروزی که گذشت، آره همین دیروز، انگار همین دیروز بود، دیروزی که به یک چشم بر هم زدن گذشت: روزهای کودکیمون که گذشت روزهای عروسک مو طلایی روزهای ماشین چشمک زن کوکی، روزهای خاله بازی آروم و بی دغدغه، روزهای پر هیجان تفنگ و به جنگ رفتن خیالی، روزهای قصه های شاد و غمگین مادر بزرگ، قصه هایی که هر بار دل ساده ی من برای نرسیدن کلاغ قصه، غصه می خورد و هفت سنگ شیطنت آمیز که کلاغ قصه رو نشونه می گرفت، روزهایی که جایزه ی شعر خوانی نصف و نیمه ام، یک شکلات بود و شادی تو، چرخیدن به دور باغچه ی سبز حیاط کوچیکمون، روزهای ساده ی کودکیمون گذشت، ناگهان اونقدر بزرگ شدیم که دوچرخه کوچیکتو از یاد بردی و من اونقدر بزرگ شدم که دیگه هرگز نباید سراغی از عروسک مو طلاییمو می گرفتم، دیگه اونقدر بزرگ شده بودم که باید دستمو از چادر سیاه مادر رها می کردم، بزرگ شدیم و خاطرات کودکیمونو به دفترچه ای کوچک و صندوقچه ای قدیمی به امانت سپردیم و خود راهی آینده شدیم، باید از جاده های گاه تنگ و گاه وسیع، گاه زیبا و گاه وهمناک خیالاتمون می گذشتیم و شاید می گریختیم. دنیای واقعیتها انتظارمونو می کشه، کوله ات رو بردار! من چیز زیادی ندارم همه ی سرمایه ام عقل و دل! برای تو نیز همین کافیه.
از یاد مبر در چشمان تو، در صدف وجودی من گوهری مقدسه. از این پس تنها سفر می کنیم و در تنهایی خود بزرگتر می شیم. همواره جاده های بسیاری پیش رویمونه که به امید تکیه گاهی باید بپیماییم. لحظه هایی که اگر تمام حجم خستگی و تنهایی هایتو در گوش ثانیه ها فریاد بزنی چون کوه های سخت و سنگین تنها، تنهایی را منعکس می کنند و گاهی دوچندان به تو باز می گردانند. ناگزیر می شی که سکوت کنی و در خود فرو روی. گاه باید سخت بودن را پذیرفت، چاره ای نیست چرا که دنیای واقعیت ها را از تلخی ها گریزی نیست.
پس از این سفر کوتاه باید همچون کوه سخت شوی و من همچون چشم ها زلال و لطیف تو باید آسمون بشی و من دریا، هفت وادی انتظارمونو می کشه و آرامش عظیمی، در انتهای این مسیر چشم انتظارمونه و بدون که اگر عقل راهنمای سفر باشه و عشق امید بخش به راستی ترس با عشق بیگانه است و جسارت با دریادلی! دلو به راه بسپار و بیا که نخستین وادی ما خود آگاهیه.
ما هر دو انتظار پروانه شدنو می کشیم، اما از یاد نبردیم که بلوغی صبورانه با یاری خورشید لازمه تا پروانه ای از قفس بسته ی پیله اش رها بشه.
می خوای بدونی (ن)، (ی)، (الف) مثل چیه؟؟؟؟ میگم، ولی خوبه شما هم یه کم فکر کنید (ن)، (ی)، (الف) دنیاتون مثل چیه؟؟؟ پس تا هفته بعد صبر کن و فکر کن!!!!