دو هفته ديگه امتحانه، اينقد روزو اينقد ساعت وقت دارم... خوب امروزكه جمعه ست و تعطيله، پس ازصبح شنبه شروع ميكنم به خوندن... صبح شنبه: چشامو كه باز ميكنم ساعتو نگاه ميكنم عقربه بزرگه رو دوازده ست، دنبال كوچيكه ميگردم اما پيداش نيست! هنوز زوده... بخواب... هنوزدو هفته وقت داري. با خودم ميگم راست ميگه! چشامو ميبندم. بعد يه مدتي با صداي مامان: پاشوديگه ظهر شده، مگه تو نگفتي ميخوام فردا از سحر بشينم درس بخونم؟!

 واي خداي من ! ديروز با اينا اتمام حجت كردم و قول دادم كه تنبلي رو بذارم كنار!! بلند ميشم.اينجاست كه يه حسي بهم ميگه برم كتابخونه، آخه سكوت اونجا برا درس خوندن حرف نداره... "حس كتابخونه و كتابخواني وجودمو فرا گرفته"! سريع حاضر ميشم، مواد لازم رو هم برميدارم برا درست كردن يه ناهار خوشمزه. آخه غذا داغ داغش خوبه. اونم برا من كه كلي فرمول مرمولو بايد تو اين مغزم جا بدم... !!!

 كتابخونه: عجب سكوتي... همه گرم درس خوندن...باز يه حسي بهم ميگه الان كه ظهره اول  غذا(انرژي) بعد كتاب. بدون سر و صدا هم كه نميشه! ميگه برو به دوستت بگو پاشو اينقد نميخواد اداي اين آدماي درس خونو در بياري، بيا به من كمك كن. خلاصه از سكوت ديگه خبري نيست و همه حواساشون سمت منه. موقع ناهار، حواساشونو پرت ميكنم و غذاهاي اونا رو هم ميخورم.. آخر يادم مياد كه از بس هول بودم بسم ا... نكردم ‌‌‍‍( البته خوش به حال شيطون شده...!!)" نهايتم باز خستگي بعد ناهار و خواب و... كو تا دو هفته ديگه و...!!!"  شب ميرم خونه تو اتاقم تازه حس درس داره مياد... صداي مامان مياد كه داره ميگه، اين آخر اگه كار دست خودش نداد با اين درسا، آخه از صبح كتابخونه اي بسه ديگه پاشو بيا استراحت كن!!! باز اون حسه: خوب مامانت راست ميگه پاشو برو. "كو تا دو هفته ديگه"...

 خلاصه حالا دو هفته تموم شده و نتيجه گوش كردن به اون حس رو هم ديدم....

بله، الان ميفهمم اون حسه چيزي نبوده جزآقا شيطونه!! جدي اسم شيطون كه مياد تو عمق وجودم احساس ترس دارم. ( البته ترس تنها بايد از خدا باشه اما اين ترس من بدليل همين ترس ‹ خدا › ست ).

يه حس ديگه اينجا مياد و شروع ميكنه به حرف زدن كه: آخه ديگه كي ميخواي تمومش كني؟! تا كي ميخواي بذاري اون حس زشت روح و روانتو با غبار غفلت آلوده كنه؟؟  اينطوري كه كار به جايي نميرسه!!  آخه باور كن با اين دستهاي كثيف نميشه كارهاي تميز انجام داد... اينو بقبولون به خودت...

  منو ياد امام سجاد و صحيفش ميندازه كه فرمودن :

"اي خدا! هر دري كه شيطان به روي ما ببندد تو بگشا و هر روزني كه باز كند ببند و هر تدبيري كند نابود ساز و هر عزم و تصميمش را باطل ساز." (بند دوازدهم دعاي 17 صحيفه سجاديه )

منم درآخر همين آيه رو روانتر تكرار ميكنم و از خدا مسئلت ميخوام كه قدرت درك القائات حسي ‹ زشت و زيبا › رو به همه ما هديه كنه." آمين يا رب العالمين "

پروردگارا!

حكمت قدم هايي را كه برايم بر بر ميداري بر من آشكار كن تا درهايي را كه به سويم مي گشايي ندانسته نبندم و درهايي را كه به رويم ميبندي به اصرار نگشايم." آمين "