چه اتفاقی باعث شد ... ؟
خودم هستم و افکارم... و البته غفلت !!!
همین یه خط در میونش واسه چی باشه؟ نماز رو میگم دیگه... از موقعی که ترس و واهمه انجام گناه رو از دست دادم, نماز خوندنم برام بی معنی شده...
دیگه از خدا ترسی ندارم آخه...
البته چرا, درونم بعضی وقتا یه چیزایی احساسش میشه, اما همون یه چند لحظه ست!
بعضی وقتا با خودم میگم: یا نماز یا گناه... یا خدا یا بنده خدا...
راست میگم, قبولش دارم, اما...
گاهی اوقات میگم آخه خدا به نماز بنده ای چون من, نیازی نداره که. اصلا با چه رویی واستم روبروی خدا و مستقیم باهاش حرف بزنم... احساس میکنم اون دیگه به من نگاه نمیکنه اینقدر که غرق گناه شدم...
یه وقتایی احساس خفگی بهم دست میده...
بهم میگه باید تکلیف خودتو با خودت روشن کنی... اما چه جوری؟؟؟ از من دیگه گذشت...
منم و عادت های زشتم... منم و عادت ها...!!!
غافل مانده ام در این تنهایی و تفکر...