تو اگر عاشقی عاقل و بیدار باش
...
دو سه روزه که با من قهر کرده
دلم، او دیده ام را نهر کرده
چنان نازان و خندان میبرد دل
حال من، حال نماز است و نماز اینجا نیست
شوق دیدار، مرا سوخت و او پیدا نیست
دو سه روزه که با من قهر کرده
دلم، او دیده ام را نهر کرده
چنان نازان و خندان میبرد دل
حال من، حال نماز است و نماز اینجا نیست
شوق دیدار، مرا سوخت و او پیدا نیست
بگذارید نسیمی بوزد بر جانم
تا که از جامع خاکی بکند عریانم
دستها در ملکوت و بدنم در خاک است
ظاهر آلوده ام، اما دلم و جانم پاک است
باز امشب هوس گریه پنهان دارم
میل شب گردی در کوچه باران دارم
کسی از دور به آواز مرا میخواند
حال من حال نماز است و دو دستم خالی
راه من دراز است و دو دستم خالی
خِرَد خُرد همان به که مسخر باشد
عقل کوچکتر از آن که رهبر باشد
شب و باران و نماز است و صفا پیدا نیست
کد خدایان همه هستند و خدا پیدا نیست
کاخ یا کوخ؟ چه میبینیم؟ یاران،یاران؟
این قصوری است که از ماست نه از هوشیاران
تیغ و اسب است که بوسیده به میدان یا رب
کاخ سبز شد از خون شهیدان یا رب
یارب باقی مثنوی ام را بسرایم به سکوت
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 12:5 توسط علی آبادی
|