السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
گل واژه نور،می شکفد امشب
آن رمز عبور، می شکفد امشب
با آمدن امـــــــام هشتم در دل
گل های سرور می شکفد امشب
السلام علیک یا غریب الغربــــــــــــــــــــا!
السلام علیک یا معین الضعفـــــــــــــــــا!
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا!
پلک دلم می پرد امروز، خبری در راه است...
شاید هم میهمانی فردا را خواهم ماند ... شاید
برای اتفاقی بزرگ ...
در فلکه طبرسی ...
شایدم در کوچه نم زده "عباس قلی خان"
یا احتمالا پائین خیابان شهرمان "مشهد"
سجاده مادرم در قاب پنجره ، از نور پُر می شد.
پله ها را دوتا یکی می روم بالا، به پشت بام میرسم.
نور ظهر پنج شنبه ، از پشت ابرهای نرم و لطیف ، چشمم را می نوازد.
ساختمانها قد کشیده اند، مدتهاست نیامده ام این بالا...
بچه که بودم پدرم هر وقت می آمد پشت بام برای اینکه آنتن را کج و راست کند تا برفکی تلویزیون صاف شود و یا مادرم برای پهن کردن رختها، پله ها رو نفس زنان طی میکرد.
دو تا شان می ایستادند رو به قبله ... نه ... کمی مایلتر به راست .
دست راستشان را میگذاشتند روی سینه چپ و خم و راست می شدند، به نشان احترام
مادرم زیر لب زمزمه می کرد. بیشتر ، شبیه دعا بود . شاید هم حرف دل .
اشک ، پهنای صورتش را خیس می کرد، نگاهش خیره می شد به گنبد و گلدسته ای که از پشت بام خونه ی ما تا حرم ، شبیه نقطه ای نورای می شد در قاب نگاه.
دست روی سینه می گذارم. نقطه ای نیست که بدرخشد، جلو چشمانم دیواری خاکستری از نمای ساختمانهاست.
دلم می گیرد ... زانوانم میشکند، در آفتاب پشت ابرِ روز هفتم آبان ماه سال هشتاد و هشت.
فردا را باید باشم ... برای دیدن اتفاقی بزرگ به وسعت جغرافیای انسانی
دلم قد نمی دهد برای پر کشیدن، دست دلم از آسمانیان کوتاه شده.
از پله های خانه سرازیر می شوم ، تا خیابان .
خیابانهای شلوغ شهر ، و اتفاقی بزرگ ...
برگ زردی را که توی جوی آب غلت می خورد، دنبال می کنم ...
جویهای آب شهرمان روان شده است ...
خیابانها را طی می کنم تا ...
هشتاد و هشت گام تا حرم فاصله دارم ، هوای گریه ام گرفته ، چه کسی گفته فقط شبهای حرم دیدنی است. مگر ندیده اند سوز خورشید را در ظهر های کشدار این شهر!
هوای گریه دلم را گرفته ، حالم به خودم نیست ... تا حرم راهی نمانده ...
باشد که این پاها ، توان رفتن داشته باشن و این چشمان ، آبروی دیدن گنبدی گندمی رنگ را .
خدا یا ...
تاریخ چه می کند با ما که به فردا می رسیم، به هشتِ هشت ، جمعه هشتاد و هشت .
... پلک دلم دوباره می پرد ، امروز
دلم گواهی آمدن میهمانی را می دهد ، فردا
فردا را میهمان داریم ...
خانه ها را جارو بزنیم ...
آب پاشی کنیم ...
دیگر دارد غروب می شود ...
پس صبح نزدیک است ...
صبح ظهور ...
ای کاش فردا ...
فردائی با شکوهتر می شد ...! ای کاش!
چه زیباست ...
ما میهمان دو جشن بزرگ می شدیم.
جشن تولد آفتاب و جشن دیدار مهربان ترین مردی که انتظارش را می کشیم.
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (علیه السلام)
السلام علیک یا ابا صالح المهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)
(التماس دعای شب میلادی)