بالی برای پرواز به سوی...
بسمه تعالی
پرنده بر شانه ی انسان نشست، انسان با تعجب به او رو کرد و گفت: من درخت نیستم نمی بینی شاخ و برگ ندارم پس نمی توانی روی شانه ی من آشیان بسازی.
پرنده گفت: من فرق درخت با آدمها را می دانم، می خواهم اندکی استراحت کنم. راستی تو چرا نمی پری؟
چرا پر زدن را کنار گذاشتی، نکنه پریدن رو فراموش کردی، نمی دونی، توی آسمون جات خیلی خالیه، غیر تو پرنده های دیگه ای رو هم می شناسم که پر زدن یادشون رفته چون تمرین نکردن و این را گفت و پر زد و رفت و انسان را در فکر فرو برد تا از خاطراتش چیزی را بیاد آورد از زمانی که بالی برای پرواز داشت.
انسان دستی به پشتش کشید و گفت:پس بالهایم کجاست، اونارو کجا جا گذاشتم؟!
... بچه که بودم یک نفری می گفت:اگه بال پروانه ای رو دیدین برش ندارین، میاد دنبالش، می بردش، نمی دونم این حرف چقدر درسته که پروانه ای بیاد و بالشو ببره ولی اگه درست هم نباشه کمی تفکر برانگیزه، آخه پروانه به اون بال خیلی احتیاج داره، براش ریاضت کشیده، گوشه نشینی اختیار کرده، مدتی دور خودش قفسی ساخته با دنیای بیرون قطع ارتباط کرده، کسی که قبل از اون فقط خورد و خواب بلد بود، مدتی رو در خودش فرو رفت چون نمی خواست بی فایده و بی ثمر باشه می خواست بالی برای پریدن داشته باشه، پیله ای دور خودش تنید و سختی رو تحمل کرد تا صاحب دو تا بال زیبا برای پرواز شد. اون این بال و به راحتی بدست نیاورده که بخواد راحت از دستش بده.
خداهم به آدمی بالهایی داده چون پیامبران و امامان فقط باید بتونه ازشون استفاده کنه و پریدن رو یاد بگیره، ولی آدم مثل مرغی می مونه که بال داره ولی اسیر زمین و آب و دونه است و به همین بسنده می کنه و دور خودش می چرخه و او محدوده ی خودش فرا تر نمی ره و مثل کبوتری که اگه جناب کفتر باز نیاد و اونا رو نپرونه به خودشون جرأت پریدن نمی دن و همین که صدای صوت و قیل و قال اون جناب تموم می شه سریع می شینن، نمی دونم شاید پریدن رو دوست دارن ولی بالشون توانایی بیشتر رو نداره.
البته بعضی کبوترا هستن که روی بوم هر کسی نمی شینن باید بلندترین بوم رو انتخاب کنن برای نشستن و تا روی بوم کسی بشینن زود پرشونو قیچی می کنن که دیگه رو بوم کسی بلند تر از بوم اونا نشینن شاید می ترسن موقع پرواز از بین کبوترا بزنه به سرشون و مثل کفتر جلد جلدی بپرن و بخوان برا دیدن سیمرغ سختی راه رو تحمل کنن و به کوه قاف برن و بشن جزئی از سیمرغ.
... دوران دبستان یه درسی داشتیم بنام همه با هم، داستان چند تا پرنده بود که به دام صیاد افتاده بودن ولی با عزم و اراده تونستن با دامی که به پاشون بسته شده بود فرار کنن و برن یک جای امنی که خودشونو از اون رها کنن.
ادمی هم با پریدن و یک جای امن پیدا کردن می تونه دامهای دنیایی رو دامهای تعلقات و وابستگی ها رو که اسیرشون شده، از خودش رها کنه و با فراغ بالی به پروازش ادامه بده. یکی از این مکانهای امن، بیت الله الحرام خونه ی امن خدا جایی که عده ای می رن تا خودشونو از وابستگیها رها کنن.
ولی عده ای که مثل ما موندن و شایدم نتونن هیچ وقت برن باید همین جا خودشونو رها کنن تا دیر نشده، اما نباید نا امید بود چون اگه پریدن رو یاد بگیریم همه جا می شه مکان امنی، برای رهایی پیدا کرد. کافیه فقط کمی تمرین پرزدن کنیم.
خداوندا !ما را از آن دسته از بندگانت قرار ده که پرنده اشتیاقشان را در آسمان آبی لقای خودت رخصت پرواز دادی